مذهبی
سلام به وب من خوش آمدید.

 بعد از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله) طوفان عجيبى در جامعه اسلامى بر سر مسأله خلافت در گرفت، طوفانى كه نتيجه آن تغيير محور خلافت از خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله) به سوى افراد ديگرى بود، آن‌ها كه از سوى خدا به عنوان جانشينى پيامبر (صلى الله عليه و آله) معرفى شده بودند كنار زده شدند و ديگران جاى آن‌ها را گرفتند.

منزوى شدن اهل‏بيت (عليهم السلام) سبب شد كه مقامات حاكم آنچه از فضايل و مناقب در شأن آن‌ها بود و طبعاً شايستگى و اولويت آن‌ها را براى مسأله خلافت اثبات مى‏كرد، سانسور كنند؛ زيرا ذكر اين مناقب و فضايل براى همه سؤال‏انگيز بود كه اگر آن‌ها داراى چنين مقاماتى بوده‏اند پس چرا ديگران پيشى گرفتند؟!(3)

اما از آنجا که خواست پرودگاربر باقي ماندن اين فضائل بود، فضائل ومناقب اهل بيت (عليهم السلام) بطور کلي از بين نرفت وبه راستي که ذکراحاديث فضائل ومناقب اهل بيت (عليهم السلام) درکتب مخالفان وعبور آن از کانال زمان ومحيطي که نهادن نام "على" بر فرزند جرمى نابخشودنى محسوب مى‏شد، خود معجزه است؛ آري آن‌ها مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ ولى خدا جز اين نمى‏خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند! «يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرهَ الْكافِرُونَ».(4)

 



ادامه مطلب ...
جمعه 29 فروردین 1393 :: 18:23 ::  نويسنده : bakhtiary54

 تشرف جد آخوند ملا فتحعلي سلطان آبادي

آخـونـد مـلا فـتحعلي سلطان آبادي (ره ) از پدر مرحومش , که از صلحاء و متقين بوده است , نقل فرمود: مـرحـوم ابوي با جمعي از زوار به کربلاي معلي مشرف شد و در منزلي که از حرم مطهر دور بود, سـکني گزيد.

عادت آن مرحوم اين بود که در حرم مطهر مي ماند تايکي از همراهان آمده و ايشان را به منزل ببرد.

اتفاقا شبي , همراهان هر يک به ديگري اعتماد نمودند و هيچ کدام به دنبال ايشان نرفتند و ايشان تا وقت بستن در حرم , آن جامشرف بود.

بعد از آن جا بيرون آمد و در صحن متحير و سرگردان شد.

نـاگـاه ديـد که مردي به شکل اعراب کنارش حاضر است و او را به اسم صدا مي زند ومي فرمايد: فلاني , دوست داري تو را به منزلت برسانم ؟ مـرحـوم پدرم مي گويد: ايشان دست مرا گرفت و از صحن بيرون آورد با خود گفتم ,من مردي غريب هستم و اين عرب را نمي شناسم و همراهم مقداري پول هست ,نمي دانم اين عرب مرا به کجا مي برد؟ در اين فکر بودم که ناگاه ديدم آن مرد ايستاد وفرمود: اين منزل تو است .

در حالي که از صـحن مقدس تا آن جا, چند قدمي بيشترنيامده بوديم و اصلا گويا منزل ما متصل به صحن بود.

بـعـد هم رفقا و همراهان مرا, به اسم خود و شهرشان صدا زد.

آنها با عجله از منزل بيرون آمدند و وقـتـي در را گـشـودند,فورا گفتم : اين مردي را که با من است , ملاحظه کنيد و نگه داريد, اما ايشان کسي رانديدند.

در خيابانها و کوچه هاي مسير متفرق شده و دنبال او گشتند, اما ابدا اثري از اونيافتند

پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 :: 19:43 ::  نويسنده : bakhtiary54

 امام محمد باقر علیه السلام میفرمایند:

لا شَفيعَ لِلمَرأَةِ أَنجَحُ عِندَ رَبِّها مِن رِضا زَوجِها؛


هيچ شفيعى براى زن نزد پروردگارش نجات بخش تر از رضايت شوهرش نيست.

 

خصال ج2 ، ص 588

پنج‌شنبه 14 فروردین 1393 :: 19:40 ::  نويسنده : bakhtiary54

 وَ نِساءٌ كاسياتٌ عارياتٌ مُميلاتٌ مائِلاتٌ رُؤُوسُهُنَّ كَأَسنِمَةِ البُختِ المائِلَةِ لايَدخُلنَ الجَنَّةَ و َلايَجِدنَ ريحَها وَ إنَّ رِيحَها لَيُوجَدُ مِن مَسيرَةِ كَذا وَ كَذا؛


(در آينده) زنانى پيدا مى شوند كه در عين پوشيدگى برهنه اند (لباس هاى بدن نما و جوراب هاى نازك مى پوشند) هوسباز و دلفريب مى باشند، موهاى خود را طورى آرايش مى كنند كه مانند كوهان شتر جلوه مى كند. اينان داخل بهشت نمى شوند و حتى بوى آن را استشمام نمى كنند، با اين كه بوى بهشت از راه بسيار دور شنيده مى شود.

 

لسان العرب ج11 ، ص637 - تاج العروس من جواهر القاموس ج15 ، ص708

چهارشنبه 13 فروردین 1393 :: 19:42 ::  نويسنده : bakhtiary54

 کوچه باریک شد و بد به دلم شور افتاد

سایه ابر سیه بر روی آن نور افتاد ...

وای این کوچه چرا این همه تاریک شده ...

مادرم زود برو ... کوچه چه باریک شده

تیره و تار شده حال و هوای کوچه

مردم آزار شده حال و هوای کوچه ...

ناگهان چشم من افتاد بر آن دیو بزرگ

سوی ما آمد و اِستاد همان ثانی گرگ

تا نگاهم سویش افتاد فقط ترسیدم ...

نعره زد ... سرخ شد و من به خودم لرزیدم

ناگهان پنجه خود را به روی ماه کشید

مادرم در وسط کوچه فقط آه کشید

مادرم نقش زمین شد به غرورم برخورد

قسمتش سیلی کین شد ... به غرورم برخورد

از سر و پای وجودم ... به غرورم برخورد

کودکی بیش نبودم به غرورم برخورد ...

وسط کوچه چرا مادر من سیلی خورد

چادر خاکی و خونی ... دل من را آزرد ...

مادرم خورد زمین عرش خدا خورد زمین

آسمانها و زمین ... هردو سرا خورد زمین

چهارشنبه 13 فروردین 1393 :: 19:38 ::  نويسنده : bakhtiary54

 شهر آبستن غم هاست ، خدا رحم کند


شهر این بار چه غوغاست، خدا رحم کند


بوی دود است که پیچیده، کجا میسوزد؟


نکند خانه مولاست، خدا رحم کند


هیزم آورده که آتش بزنند این در را


پشت در حضرت زهراست، خدا رحم کند


همه جمعند و موافق که علی را ببرند


و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند


غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت


روضه ام ابیهاست خدا رحم کند.

شنبه 24 اسفند 1392 :: 19:48 ::  نويسنده : bakhtiary54

 قالَتْ فاطمه الزهرا عليه السلام : 

خَيْرٌ لِلِنّساءِ اءنْ لايَرَيْنَ الرِّجالَ وَلايَراهُنَّ الرِّجالُ.


فاطمه زهرا سلام الله علیها فرموده اند :

فرمود: بهترين چيز براى حفظ شخصيت زن آن است كه 

مردى را نبيند و نيز مورد مشاهده مردان قرار نگيرد.

بحارالا نوار: ج 43، ص 54، ح 48


فرا رسیدن ایام غمبار فاطمیه و شهادت مظلومانه
ریحـانه نبی ، بی بی دوعـالــم , شفیعـه روز جزا
یـاس کبـ-ود حیـدر کـرار، سـرور بـانـوان جهـان
صدیقـه طاهــره کبــری , حضرت فـاطمه زهــرا 
مرضیه سلام الله علیها را به محضر فرزند چشم 
براهشان آقا امام زمان عجــل الله تعالی ظهـوره
و سوگوران و شیفتگان خاندان عصمت وطهارت
علیهـم السلام تسلیت و تعزیت عـرض می کنیـم 

شنبه 24 اسفند 1392 :: 19:33 ::  نويسنده : bakhtiary54

 

سه‌شنبه 29 بهمن 1392 :: 19:27 ::  نويسنده : bakhtiary54

 تشرف شيخ کاظم دماوندي

شيخ آقا بزرگ تهراني (ره ) فرمود: دوسـت مـا شـيـخ کـاظم , فرزند حاج ميرزا باباي دماوندي , بعد از مراجعت از سفرزيارت عتبات عاليات قضيه اي را نقل کرد.

در آن سـفـر هـمـراه حاج باباي بقال و بعض ديگر از کسبه محل ما بود.

من همه آنها رامي شناسم همگي (کسبه محل ) بي سواد بودند و به اين خاطر او را همراه خود برده بودند که به آنان مسائل را تعليم نمايد و ادعيه و زيارات را براي آنها بخواند وقرارشان اين بود که هر کدام از آنها در هر منزل , قدري او را سوار نمايند و خوراک اوهم با آنها باشد و به اين قرار هم پابند بودند.

شـيـخ کـاظـم : همچنين قرار بر اين بود که من اول شب بخوابم .

مقداري که از شب مي گذشت , کـمـي قـبـل از حرکتشان مرا بيدار مي کردند و من پيش از آنها راه مي افتادم وبه قدر يک فرسخ مي رفتم .

وقتي به من مي رسيدند هر کدام مقداري مرا سوارمي نمودند.

به همين ترتيب مي رفتيم تـا به شهر کرند رسيديم .

اما از آن منزل و منزل قبل و بعد از آن , سفارش مي نمودند که زياد جلو يا عـقـب نيفتم , چون در آن منازل کردها زوار را غارت مي کردند و از کشتن آنها باکي نداشتند, زيرا منحرف وعلي اللهي بودند.

وقتي به کرند رسيديم , شب را مانديم .

قدري که از شب گذشت , مرا بيدار کردند.

شب تاريکي بود.

قبل از حرکت قافله تنها براه افتادم .

ادامه مطلب



ادامه مطلب ...
چهارشنبه 16 بهمن 1392 :: 08:39 ::  نويسنده : bakhtiary54

 قالَ علیٌّ (ع) :

خشم وغضب صاحبش را هلاک می کند و زشتی های او را آشکار می سازد.

 منبع : غرر الحکم٬ ج ١/فصل١ ٬حدیث ١٧٣٨.

 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران